up

هندوستانِ هجده-سالگی

آخرین روز هجده سالگی آدم چطوری باید باشد؟
یک آدم که به فکر تحول است.تحول های اساسی.تحول در فکر،در خیال،در زندگی و چه و چه...
آخرین روز هجده سالگی یک آدم چگونه باید باشد؟هرکس که بخواهد اوج جوانی خود را نشان بدهد تظاهر می کند هجده ساله است.هر کس که در سنین بالا،کاری را انجام دهد که در موارد متعدد تعجب و گاها سرزنش سایرین  را به دنبال داشته باشد،می گوید:((خب مگه چیه،به قیافه م نگاه نکنین هااا..من هیژده سالم بیشتر نیست!))و بعد هم غش غش می خندد به این جوانی ای که یقینا در هجده سالگی خود نداشته است!خیلی فکر کردم.به اینکه من هجده سال از چشم باز کردنم در این دنیا گذشته و درست وقتی داشتم هجدهمی را می گذراندم ،آن عددِ جوانی  را یادم نمانده بود!ولی حالا،زمانی یادم آمده که در آخرین روزش به سر میبرم و اینطور که پیداست  باید به دسته ی همه ی آنهایی بپیوندم که در میانسالی یا گاها کهنسالی فیلشان یاد هندوستانِ هجده-سالگی می افتد و مدام با کارهایی که شاید از یک هجده-ساله هم بعید باشد سعی دارند به دیگران بقبولانند که فقط هجده سال دارند و در عنفوان جوانی شان به سر می برند و خوش خوشانشان است...درحالیکه اکثرشان یا بواسطه ی رسم ازدواج زودهنگام،آن دوران در حال بچه داری و بشور بساب کهنه ی همان بچه مذکور بودند یا کنج خانه در انتظار شاهزاده ی سوار بر اسبی که اکثریت قریب به اتفاق،به رنگ سفید آن اعتقاد بیشتری دارند،کز کزده بودند.پس واضح است که همچنان جوانی ای در کار نبوده!





و اما برای نسل من!نسلی که سرشان روی بیلبیلکی بوده به اسم موبایل و اتفاقات نه چندان جالب در پی آن!که درکش برایم آنقدر دشوار است که توان سخن گفتنم نیست!چرا که کار به جایی رسیده بود که آبرو و خانواده و کانون گرمش به الاف های خیابان فروخته میشد!پس یقینا این نسل هم هجدهشان چندان دلچسب نمی نمود!
اما من!تافته ی جدابافته ی عاشق خانواده!با دغدغه های متفاوت ...تنها حسرتم این است که کاش بعضی جاهایشتر می فهمیدم...الآن نشسته ام روبروی یکی دیگر از همان وسایل تحت تاثیر تکنولوژی و به این فکر می کنم آخرین روز هجده سالگی آدم چگونه باید باشد...این یکشنبه هم مثل همه ی یکشنبه ها می گذرد و من نوزده و بیست و سی را طی می کنم...چروک های ریز دور چشمانم نمایان میشود....خط خنده ام پر رنگ میشود...شاید پوستم افتاده شود و چهل هم بگذرد و نیم قرن زندگی کنم و تهش عصا به دست در پارکی قدم بزنم...ولی این پایانی نیست که من می خواهم...مثل همانیکه  نخواستم خانواده ام را در هجده سالگی و کمتر و بیشترش،بفروشم...این پایان من نیست...و این همان است که من بهش می گویم تغییر...دقیقا هجده ساعت دیگر متولد میشوم و این تولد را جور دیگری باید!وقتی هجدهِ آدم تمام شود باید جور دیگری شود...باید خدایش را عمیق تر درک کند...همین فردا که آخرین روزیست که من هجده سالِ شناسنامه ای دارم،نوزده سالم تمام می شود و یکی پس از دیگری روزهای آخرین سال دهه ی دوم زندگی ام را می گذرانم...اگر خدا بخواهد...
پ ن:اگر هنوز هجده تان نشده،وقت معهود،به دقیقه دقیقه اش توجه کنید...جوانی کردن صرفا بیرون رفتن و دور دور و الکی خوش بودن نیست.زمانی هجده سالت میشود که بفهمی کجا هستی،چرا هستی،و برای چه آمده ای!زمانی جوان میشوی که خودت را بشناسی ...تویی که از پروردگارت هستی...
-و نفخت فیه من روحی-<<و در آن از روح خود دمیدم>>
.
.
خدارا شاکرم بابت تک تک ثانیه های این هجده سالگی...
بامداد بیست و چهار مرداد-روز آخر هجده سالگی
۰
About me
یا هو...
یا مَن لا هو الّا هو...
بسم الله الحمن الرحیم

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

_____________________
بلاگ بیان
پلاکِ صدوچهاردهم
منزل ویولِت
به خانه یِ بنفشِ من دَعوتید :)
contact
contact
contact
دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید