up

خیابان قرنی،مجتمع ارکیده

مشهد بود.شب چهارشنبه سوری.ترقه ها و آتیش ها یه جای سالم تو خیابون ها نذاشته بودن.انقد صدای ترقه ها بلند بود که گوش فلک و کر می کرد.عزیز هر پنج دقیقه یه بار می گفت:ای خدا،چرا تموم نمی کنن؟ساعت دو شده می خوام بخوابم.ولی من با لذت از پنحره بیرونو نگاه می کردم.از اون اولین باری که اومده بودیم تو این مجتمع،دلم می خواست دوباره برم اونجا.یادمه اون اولین بار خیلی بیشتر بودیم.دو بار هم دسته جمعی "سنتوری" دیده بودیم.اون اولین بار،با پسرخاله کوچیکه می رفتیم تو حیاط ها و پارکینگای مجتمع و لب حوض های توی حیاط ها می نشستیم و حرف می زدیم.سنمون زیاد نبود.از این حیاط به اون حیاط می دوییدیم و ته دلمون خالی میشد وقتی گم میشدیم تو اون همه حیاط مجتمع.آخرین روزی که اونجا بودم ،قبل اذان صبح یهو بیدار شدم...چند نفرمون رفته بودن حرم و بقیه هم خواب بودن...رفته بودم لب پنجره و یکی توی سرم می خوند...تنها بودن یه کابوس شومه...کار دل نباشی،تمومه...

اون شب چهارشنبه سوری میشد دومین عیدی که تو مجتمع بودیم.وای که چقدر برای اون سفر خوشحال بودم.بین صدای ترقه ها،یهو یه صدایی زمین و زمانو بهم ریخت.اونقدری که همه از مجتمع های کناری سرشون از پنجره آورده بودن بیرون و همه از کف خیابون دوویدن زیر یه سرپناه!ترقه ی خدا از همه ی اون ترقه ها بلند تر بود صداش...رعد و برق بود و بعدش بارون و بارون..ایندفه زمین و آسمون بهم دوخته شده بودن...عزیز لبخند زد!

عجب بارونی بود.من و پسرخاله هاو خواهرم جلو پنجره های مجتمع واستاده بودیم و تماشا می کردیم!

چهارشنبه سوری ای که مقارن شده بود با شب آخر سال!چه شب آخر سال خوبی:)

فروردین و مسافرت دل انگیزش رفت...اردیبهشتم گذشت...خرداد هم داشت می رفت که یهو هم سفرمون و با خودش برد...

هم سفر نیمه راه...

الانم دارم می نویسم و اشکامم دیگه راهشونو پیدا کردن...و چاووشی  هنوز هم می خونه...

تنها بودن یه کابوس شومه...کار دل ،نباشی،تمومه...

پ ن:امروز دومین سالگرد پرواز پسرخاله ی عزیزمه...ممنون میشم اگه فاتحه ای بخونین.


۰
About me
یا هو...
یا مَن لا هو الّا هو...
بسم الله الحمن الرحیم

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

_____________________
بلاگ بیان
پلاکِ صدوچهاردهم
منزل ویولِت
به خانه یِ بنفشِ من دَعوتید :)
contact
contact
contact
دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید