up

شب بود،خسته بودم...

اینکه میای تو خوابم و هواییم می کنی...هواییِ روزایی که شاید اتفاق می افتاد،شاید دوست داشتم که اتفاق بیفته...میای و هواییِ تموم رویاهای گذشته م میشم...میای تو خوابم و وقتی بیدار میشم،چشامو باز نمی کنم که باور نکنم  از رویات اومدم بیرون...سعی می کنم بخوابم و بقیه ی با تو بودنو ببینم...سعی می کنم خودمو بزنم به خواب،ولی اشکام لو م میدن پیش خودم...

اینکه میای خوبه...میشه بازم بیای؟میشه همیشه بیای؟اینکه میبینمت حالمو خوب می کنه...قبل از اینکه بالهاتو باز کنی و مثل یه فرشته ی معصوم پَر بکشی،من یه ماه بود که ندیده بودمت...کاش بیای...حداقل خوابو ازم دریغ نکن...

.

.

.

#چاووشی_نوشت:

شب بود خسته بودم...چشامو بسته بودم...

خورشید سر زد و من...پیشت نشسته بودم...

چشامو باز کردم ...دیدم ازت خبر نیست...

دیدم واسم تو دنیا،از تو...

.

.

پ ن:از دست دادن برادر خیلی سخته...

وااای که حضرت زینب جان(س)،برادرایی مثل امام حسین جان(ع) و حضرت ابالفضل جان(ع) رو تو یه روز ... وااای...

۰
About me
یا هو...
یا مَن لا هو الّا هو...
بسم الله الحمن الرحیم

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

_____________________
بلاگ بیان
پلاکِ صدوچهاردهم
منزل ویولِت
به خانه یِ بنفشِ من دَعوتید :)
contact
contact
contact
دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید