up

گوشهای سنگین دوست داشتنی

پیرزن گوشهایش بیشتر از همیشه سر ناسازگاری داشت.

انگار در این هیاهو ترجیح میداد نشنود!

فکر می کنم گاهی اوقات نشنیدن ترجیح آدمها می شود.نشنیدن و دور از هیاهو در خیالِ خود زندگی کردن!زندگی پیرزن با پیرمرد کاری روستا ادامه داشت.سالیان سال ،کنار هم...

گوشی موبایل را برداشتم و از پیرزن خواستم لبخند بزند!

نشنید!

متوجه ام نشد و من "یهویی طور"عکسش را گرفتم!

پیشش رفتم و نشانش دادم و در گوشهایش فریاد زدم ، "عکستو گرفتم"!

به گوشی نگاه کرد و با حالتی هیجانزده و لهجه ی شیرینش گفت : 

"عهه!کی عکس گرفت؟کی ظاهر کرد؟"

و فکر کرده بود که برای ظاهر شدن و دیدن عکسش هنوز باید صبر کند!

و پیرمردی که غروب را با آوازی محلی تمام کرد!

و بعد روبه دوربینِ در دستانم گفت"باشد برای وقتی که رفتم ، تا به یادم باشید"!

هوای بهاری خانه کوچکشان !

و شکوفه های آلبالو ی حیاط صمیمیشان!

و عادت زندگی چند ده ساله در کنار هم!

و روزها و شبهایی که هنوز می گذرند!

پیرزن گوشهایش بیشتر از همیشه سر ناسازگاری داشت :)



۲
About me
یا هو...
یا مَن لا هو الّا هو...
بسم الله الحمن الرحیم

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

_____________________
بلاگ بیان
پلاکِ صدوچهاردهم
منزل ویولِت
به خانه یِ بنفشِ من دَعوتید :)
contact
contact
contact
دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید