up

این بار،گرمای استخوان سوز عشق!

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چقد کیف می دهد وسط سرمای استخوان سوز،بنشینی و در انتظار یک چای داغ قندپهلو باشی که یک عشق می دهد دستت...عشق قدیمی،لیلی و مجنونی...شیرین و فرهادی...عشق دلانه...که از کنار پنجره،خم کوچه را نگاه کنی که برسد...اینکه ماه ها به انتظار بنشینی که از سفر برگردد...اینکه با تک تک سلول های وجودت،به اندازه هر نفست،حسی در درون قلبت ذوق ذوق کند...می چسبد که یک صدا برایت انتهای دنیا باشد و با یک لبخند اوج بگیری و برایت قعر،معنا نداشته باشد...ولی...انگار خیلی وقت است که چایِ این عشق،سرد شده و از دهن افتاده.عشق های اسطوره ای همواره جذاب است!در کتاب ها به وفور دیده میشوند.دهن به دهن پخش می شوند...ولی این روزها...!ا

.

.

.

پاورقی یک:یک عشق زمینی اینگونه مجنون را مجنون می کرد و فرهاد را کوهکن!یک نگاه او می توانست قلب عاشق را برای چند لحظه بایستاند...یک عشق خیلی کارها می توانست بکند...بعد همین احساس را در اندازه ی خدا ضرب کن!ببین عشق حقیقی چقدر می تواند لذت داشته باشد :) بعضی وقتها در میان سبوح قدوس ها ،یک ذره اش زیر زبان آدم می ماند...کاش عاشق بودیم...

.

پاورقی دو:به بهانه ی دنبال کردن داستان اینستاگرامی سرکار خانم چیستا یثربی،که به صورت اعترافگونه و زندگینامه نوشته شده.

۰
About me
یا هو...
یا مَن لا هو الّا هو...
بسم الله الحمن الرحیم

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

_____________________
بلاگ بیان
پلاکِ صدوچهاردهم
منزل ویولِت
به خانه یِ بنفشِ من دَعوتید :)
contact
contact
contact
دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید