up

پست ثابت نظردهی

اینجا می خوانمتان :)

+

کانال من در تلگرام : اینجا 


۱۵ ۱

که یادم نره...

می نویسم که یادم بمونه حس ناب امشبو...

دیدار بعد از ماه ها...قریب به یکسال دوری و امشب رسیدن و وصال...

الهی شکر برای دیدن دوباره ی همسایه های شهیدم...

هنوز باورم نمیشه...نمیشه...نمیشه...

الهی شکر...

همسایه های دلم...ممنونتونم... ممنونتونم...

۰ ۰

و در این هنگام همه چیز مقهور علی -علیه السلام- است ...زمین ، آسمان و فرشتگان...

راه می روند...همه با هم...

نبوده ام،نبوده ای...

هست یافته ایم...نظم یافته ایم...شکل یافته ایم...زمان یافته ایم...صورت یافته ایم...

بچه ای...جوان خواهی شد...پیر خواهی شد...رها خواهی کرد...

از این در آمدی از آن در برون خواهی شد...

امتحان می شوی...جریمه می شوی...

شاد می شوی...غمگین می شوی...

باز می شوی ... بسته می شوی...

راه می روی...خسته می شوی...

آب می خوری...نان می خوری...

نقشه می کشی...نفس می کشی...

دم می گیری و دم پس می دهی...

_______________

فکر کردن ما رو دور می کنه...

باید نظر کردن را آموخت...

هنری که علی -علیه السلام- داشت...

نگاه می کرد به قدرت مطلق ...

و اونقدر خودش رو وسیع می دید ،که هیچ وزنه ای براش سنگین نبود...

 

وزنه های بی وزن - مجید شیخ انصاری - 1388

شب نوزدهم ماه مبارک...
 

۰ ۰

صدا بزن مرا شبی...

هو
آلبوم را باز کردم و یکی یکی به عکسها خیره شدم...
بویِ جنگل را حس کردم...
صدایِ موجهای دریا را شنیدم...
روی شن ها راه رفتم...
باران را، وقتی به کوچه ی تب دارمان جان می داد، درآغوش کشیدم...
با رسیدن به برفِ زمستان، درست در میانِ هوایِ گُرگرفته ی تابستان سردم شد...
گرمایِ آفتابِ بهاری را لمس کردم...
بوی شکوفه های بهارنارنج را نفس کشیدم...
روی برگهایِ نم زده راه رفتم...
میانِ صحن آزادی قدم زدم...
در مِهِ غلیظ بهاری راه رفتم...
گلهایَم از نو غنچه دادند...
و یک جاهایی هم
در دلتنگی غرق شدم...
در دلتنگی غرق شدم...
در دلتنگی غرق شدم...
یک وقتهایی گنگ و مبهم...
و یک وقتهایی زلال و شفاف...
آلبوم را بسته ام اما هنوز
در دلِ بعضی عکسها مانده ام...
و بعضی عکسها در دلم مانده اند...



پ ن: امشب خواستم یه شعر راجع به شب بنویسم
گشتم تو شِعرا؛انتخاب هم کردم...
ولی یهو صدای #چاوشی اومد زد روشونه م گفت :
رفیقِ روزهایِ خوب
رفیقِ خوبِ روزها
همیشه ماندگارِ من
همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا #شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که...



ا بامداد۱۳تیر۹۶ ا
۰ ۰

اعترافات ذهن خطرناک من...

آخرین پستم برمیگرده به روز تولد بیست سالگی...و حالا نزدیک به یک ماه مونده به بیست و یک سالگی...زود میگذره زمان یا من ذهنمو گذاشتم رو دورِ تند؟!

تو بیست سالگیم که الان روزهای آخرشو میگذرونه یه آدمایی برام پررنگ تر شدن،یه آدمایی هم کمرنگ و یا یه جاهایی بی رنگ حتی...سیاست پررنگ شد و کلی از وقتمو گرفت...یه اشتباه بزرگ مرتکب شدم و هنوزم درستش نکردم ...

بیست سالگی هر آدم نقطه ی عطف زندگیشه انگار...راهش معلوم میشه آدمای دور و برشو میشناسه...فکرشو تغییر میده...من همیشه از تغییر گریزان بودم اما حس می کنم این بار باید جور دیگه ای تغییر کنم...همونجوری که دارم وسایل اتاق محبوبمو جمع می کنم تا از این خونه برم باید وسایل نم کشیده ی ذهنمو از گوشه ی دیوارای رطوبت خوردش بردارم و به فکر یه ذهن جدید و خونه ی نو باشم...

نمیدونم چرا دارم می نویسم...نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا میگم...شاید این خودش یه شروع دوباره باشه.."شاید که آغازی در انتها باشه..."

 

۰ ۰

بیست سالگی

گیجم...بیست سال گذشت...دنبال یه شروع دوباره ام...یه چیزی شبیه شیفت دیلیت...همه چی پاک شه و از نو بنویسم...این اتفاق از دست خدا برمیاد فقط...نه؟

بیست سال گذشت و من باورم نمیشه...دوست دارم گذشته رو مرور نکنم و به آینده فکر کنم...دوست دارم گذشته رو بذارم رو حالت فراموشی...همه شو...حتی خاطرات خوش و قشنگ و...

دوست دارم سومین دهه ی زندگیمو شروع کنم ولی یجوری که انگار از نو متولد شدم...

اینو اینجا می نویسم برای همه ی آدمای دور و برم...که وقتی نبودم بخونن...که منو ببخشن اگه جایی ذره ای دلشونو شکستم یا خوب نبودم...

و خداجانم...حالم با تو خوبه فقط...منو ببر به اون راهی که باید...

یا الله و یا رحمن و یا رحیم...یا مقلّب القلوب...ثبت قلبی علی دینک...

به توکل نام اعظمت ...

بسم الله الرحمن الرحیم...

میریم که شروع کنیم بیست سالگی رو...

.

.

 

۴

دستتو بذار رو گردنت، خالق آسمان از اونجا هم به تو نزدیکتره :)

آسمون رو که می بینم ذهنم باز میشه...

فکر اینکه یه سقفی بالا سرم هست که بالا سر همه هست...

یه سقف مشترک...

شاید بزرگترین اشتراک بشر،بعد از نزدیکیِ خدا به رگِ گردنِ آدمها همین آسمون باشه...

یه بی نهایت ، بالا سَرِته...یه آسمونِ بی نهایت...

و تصورِ اینکه خالقِ همین آسمونِ بی نهایت ،همیشه و همه جا کنارته...

وقتی با دستت نمی تونی رگِ گردنت رو لمس کنی،ولی اون از همین رگِ گردن -که نزدیکت نیست ،بلکه درونته - بهت نزدیک تره...
آسمون و که می بینم ذهنم باز میشه...

ابرها باهام حرف می زنن...

و تو مه حس عاشق ترین رو دارم...
خدایِ آسمانها،خدایِ عشق،خدایِ جان، شکرت...

 

۲

این سه شنبه ها...

یهو تو یکی از روزهای خدا ،توی یه سه شنبه -که عموما روزای خاصی هستند این سه شنبه ها-،ببینی یه چیزی داره اتفاق می افته که خیلی شبیه رویاهات بوده.رویاهای دست نیافتنی دور.که اگه می خواست دست یافتنی بشه باید از یک چنین جایی شروع میشد.درست نمی دونم داره چی پیش میاد.

همش دارم می گردم.سرگردونِ سرگردون.دنبال یه چیزی به اسم آرامش. می دونم که تو آسمونه.ولی تا حالا با یه ذره بین ته استکانی داشتم وجب به وجب زمین و دنبالش می گشتم.

این روزا خیلی حرف برای گفتن دارن.

همه ی لحظه ها،همه ی اتفاقات برای ما چیده شدن.

همه چیز اطراف ما دارن بهمون علامت میدن.

فقط ما ذهن و سواد خوندنشونو نداریم.

من دنیال یه سوادم.

یه ذهن

که پر از آرامشه...

هنوز خیلی راه هست برای فهمیدن.

برای کنار گذاشتن یه سری وزنه ی سنگین دنیایی.

باید بی وزن کرد وزنه ها رو...

باید...

پ ن :فیلم وزنه های بی وزنو حتمن ببینید.نقد فیلم رو به عنوان یه بیننده و مخاطب معمولی می نویسم به زودی.انشالله.

۱ ۱

چارصد روزه :)

همیشه دلم میخواس تو سیصدوشصتو پنجمین روز تاسیس وبلاگم تو بیان بنویسم

اما خب گذشت و نشد

الان اینجا شده چهارصد روزه

عدد رُند قشنگیه :)

می خوام برگردم به روزای قشنگ وبلاگ نویسی

از نو

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا به امید خودت...

:)

۵

بنشست و به های های بگریست...

 

 
 بر سنگ فتاده خوار چون گل                          سنگ دگرش فتـاده بر دل
 

 

صافی تن او چو درد گشـــته                           در زیر دو سنگ خرد گشته
 

 

چون شمع جگــــر گداز مانده                            یـا مـرغ ز جفت بـاز مانـده

 

 
در دل همه داغ دردناکــــــــی                          بر چهره غبار های خاکــی
 

 

چون مانده شد از عذاب و اندوه                       سجـــاده برون فکند از انبوه
 

 

بنشست و به های های بگریست                کاوخ چه کنم دوای من چیست...
 
 
پ ن : لیلی و مجنون - نظامی -بخش پانزده - زاری کردن مجنون در عشق لیلی
 
پی ترین نوشت : کاش مجنون شیم این شبا...

کــــــــــــــاش...

 
۰ ۱

کمیت یا کیفیت؟ مسئله این است!

کمیت پیامهای موبایل مهم نیست

کیفیت آدمهای پیام دهنده س که مهمه! 

 

 

توصیه های ایمنی بنفش!

۳
About me
یا هو...
یا مَن لا هو الّا هو...
بسم الله الحمن الرحیم

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

_____________________
بلاگ بیان
پلاکِ صدوچهاردهم
منزل ویولِت
به خانه یِ بنفشِ من دَعوتید :)
contact
contact
contact
دنبال کنندگان ۱۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید